صفحات سایت :
داستانک: جبران محبت

پسر فقیری که از راه فروش خرت و پرت خرج تحصیل خود را بدست می آورد یک روز به شدت دچار تنگدستی و گرسنگی شد و فقط یک سکه ناقابل در جیب داشت. در حالی که گرسنگی سخت به او فشار می آورد تصمیم گرفت از خانه بعدی تقاضای غذا کند. با این حال وقتی دختر جوان زیبایی در را برویش گشود دستپاچه شد و به جای غذا یک لیوان آب خواست. دختر جوان احساس کرد که او بسیار گرسنه است. برایش یک لیوان شیر بسیار بزرگ آورد.


داستانک:دانشجوی زرنگ و استاد زرنگتـر!

چهار دانشجو شب امتحان بجای درس خواندن به مهمونی وخوش گذرونی رفته بودند و هيچ آمادگی امتحانشون رو نداشتند.
روز امتحان به فکر چاره افتادند وحقه ای سوارکردند به اين صورت که سر و رو شون رو کثيف کردند ومقداری هم با پاره کردن لباس هاشون در ظاهرشون تغييراتی بوجود آوردند.
سپس عزم رفتن به دانشگاه نمودندويک راست به پيش استاد رفتند.


امثال وحکم

 

بیش از چهل حکایت حکمت آموز از امثال و حکم زبان پارسی:

۱- زخم زبان از زخم دندان عمیق تر است.

۲- کلام راست همچون خورشیدی است که در سرزمینی سرد می تابد.

۳- برای علاج حزن چیزی بالاتر از کشتن آن با صبر نیست.


داستانک طنز -ملاقات پادشاه

پادشاه به سمت پیرمرد رفت و به او سلام کرد:

-سلام علیکم پدر جان!

پیرمرد نگاهی به آن دو انداخت و جواب داد:

ـ علیکم السلام ای سرور جهان!


ضرب المثلهای ازدواج

خانه بدون زن، گورستان است. (بالزاک)

 تنها علاج عشق، ازدواج است. (آرت بوخوالد)

 برای یک زندگی سعادتمندانه، مرد باید “کر” باشد و زن “لال”. (سروانتس)

 ازدواج عبارتست از سه هفته آشنایی، سه ماه عاشقی، سه سال جنگ و سی سال تحمل! (تن)


آشپزی ملا نصرالدین!!!

 

در نزدیکی ده ملا مکان مرتفعی بود که شبها باد می آمد و فوق العاده سرد می…شد.

دوستان ملا گفتند: ملا اگر بتوانی یک شب تا صبح بدون آنکه از آتشی استفاده کنی در آن تپه بمانی, ما یک سور به تو می دهیم و گرنه توباید یک مهمانی مفصل به همه ما بدهی.

ملا قبول کرد, شب در آنجا رفت وتا صبح به خود پیچید و سرما را تحمل کرد و صبح که آمد گفت: من برنده شدم و باید به من سور دهید.


بهلول و دزد

 

آورده اند که بهلول در خرابه ای مسکن داشت و جنب آن خرابه کفش دوزی دکان داشت که پنجره ای

از کفش دوزی به خرابه بود . بهلول چند درهمی ذخیره نموده بود و آنها را در زیر خاک پنهان کرده و

گه گاه پولها را بیرون آورده و به قدر احتیاج از آنها بر می داشت . از قضا روزی به پول احتیاج داشت

رفت و جای پولها را زیر و رو نمود ، اثری از پولها ندید . فهمید که پولها را همان کفش دوز که پنجره


حکایتهای تاریخی

 

زیرسایه شاه

درویشی زیر سایه الاغش استراحت میکرد. شاه از آنجا میگذشت، درویش را درحال استراحت دید.

به درویش گفت: ای مرد اینجا چه میکنی؟

درویش گفت: عمر شما دراز باد! زیر سایه شما زندگی می کنم!!

 

خنده دارترین حکایتهای ملا نصرالدین

شبی ملانصرالدین خواب دید که کسی ۹ دینار به او می دهد، اما او اصرار می کند که ۱۰ دینار بدهد که عدد تمام باشد. در این وقت، از خواب بیدار شد و چیزی در دستش ندید. پشیمان شد و چشم هایش را بست و گفت: «باشد، همان ۹ دینار را بده، قبول دارم.»!!!


چرا ملانصرالدین ازدواج نکرد؟

روزی دوستی از ملانصرالدین پرسید : ملا ، آیا تا بحال به فکر ازدواج افتادی ؟

ملا در جوابش گفت : بله ، زمانی که جوان بودم به فکر ازدواج افتادم...

دوستش دوباره پرسید : خب ، چی شد ؟

ملا جواب داد : بر خرم سوار شده و به هند سفر کردم ، در آنجا با دختری آشنا شدم که بسیار زیبا بود ولی من او را نخواستم ، چون از مغز خالی بود !!!


صفحات سایت :

از ما حمایت کنید

به مجله تفریح سرا امتیاز دهید